شوق دریا

 

سلام

ایام امتحاناست و حسابی درگیر درس ها و امتحانا و مقالاتم. اگه دیر به روز میشم و کم تر بهتون سر میزنم شرمنده ام.

دوباره فصل سرد زمستون اومد و باز هم به قول مهسا زهیری عزیز توی زمستون شاعرا کمتر شعر میگن.

پنج تا رباعی براتون میذارم که اواخر پاییز و اوایل دی سروده شدن

و باید بگم که برخلاف اومدن زمستون و کمرنگ شدن طبع شعری، ترانه ای تازه هم در راهه

منتظر نقد و نگاه همیشه همراهتون هستم

 

تا آمدی انگار که وارد شد عشق

با قلب شکسته ام مساعد شد عشق

پیش از تو جهان گمشده ای داشت ولی

پاییز رسید و متولد شد: "عشق"

 

آقا به خدا درد نداریم، نیا

کمبود جوانمرد نداریم، نیا

در دائرة المعارف دنیامان

ما واژه ی "برگرد" نداریم، نیا

 

دارای دلم هوای سارا دارد

قلبت که به اندازه ی من جا دارد؟

احساس مرا بگیر در آغوشت

این برکه ی خشک شوق دریا دارد

 

بازی که تمام شد، خدا از من باخت

برخواست، برای سفرش قایق ساخت

آدم به سراغ سیب و گندم رفت و

ابلیس نشست روبرو، تاس انداخت

 

آهسته قدم گذاشت در دنیایم

فهمید چقدر بی کس و تنهایم

بوسید شبی مرا و از پیشم رفت

می ریزد از آن شب غزل از لب هایم

 

 

فعلا

 

/ 36 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تیوا

البته نه! الان بیشتر بهش فکر کردم!! من فقط قلم دستم نمیگیرم همین..

نرگس...

[گل] زیباخواندمتان دعوتید به سایه روشن های دلم

مهتاب

زیبا بود.مرسی

تو...

سلام خیلی خوشحالم که اومدم اینجا اول از همه تبریک بگم بخاطر اشعار خوبتون وزن شعراتون بسیار خوب بود و احساستونو به خوبی نشون میداد دومین شعر واسم زیاد جذابیت نداشت چون همچین مضمونی رو قبلا خوانده بودم در کلام شاعری دیگر... از شعر اولتون نه خیلی خوشم اومد نه خیلی بدم اومد کلا خوب بود شعر سوم و چهارمت رو بشدت دوست داشتم مخصوصا سومی که سوپرایز میکنه آدمو ببخشید که رک حرفمو میزنم دوباره برمیگردم ...

تو...

سلام خیلی خوشحالم که اومدم اینجا اول از همه تبریک بگم بخاطر اشعار خوبتون وزن شعراتون بسیار خوب بود و احساستونو به خوبی نشون میداد دومین شعر واسم زیاد جذابیت نداشت چون همچین مضمونی رو قبلا خوانده بودم در کلام شاعری دیگر... از شعر اولتون نه خیلی خوشم اومد نه خیلی بدم اومد کلا خوب بود شعر سوم و چهارمت رو بشدت دوست داشتم مخصوصا سومی که سوپرایز میکنه آدمو ببخشید که رک حرفمو میزنم

ساجده جبارپور

با یک غزل به روزم و در انتظارتان !

ماشا

سلام دوست من. وبلاگت را خواندم . زيبا و با احساس و لطيف و صميمي شعر گفتي. به ديدارم بيا و سروده هايم را بخوان و نظر نازنينت را بنويس. با تبادل لينك اگر موافقي خبرم كن.

سایه سپید

بازی که تمام شد، خدا از من باخت برخواست، برای سفرش قایق ساخت آدم به سراغ سیب و گندم رفت و ابلیس نشست روبرو، تاس انداخت آهسته قدم گذاشت در دنیایم فهمید چقدر بی کس و تنهایم بوسید شبی مرا و از پیشم رفت می ریزد از آن شب غزل از لب هایم این دو رباعی واقعا زیبا بودند

فریزون

با خانمم نشستیم داریم شعرات رو میخونیم