سی ثانیه...

 

1-

واقعیت تلخه. اما اگه قبولش نکنی و ادامه ش بدی تلخ تر میشه. پس قبولش می کنم.

 

2-

سال نوتون مبارک. هرچند امروزه (این چند ساله) هیییییییچ سالی ارزش تبریک گفتن رو نداره. چرا؟! خب معلومه. چون تمومشون مثل هم دلگیرن و فقط گاهی یه چندتایی اتفاق خوب توشون میفته و بس.  این سال ها واسه یه عده ی خاصی مبارکن که اونا هم تبریک گویای خودشون رو دارن خدا رو شکر.

 

3-

با اینکه موریانه ها دوباره ریختن سر درخت کهنسال باغ ما، ولی دوباره هیییییییییییییچ غلطی نتونستن بکنن و درخت ما دوباره پابرجاست در:

www.bahal22.persianblog.ir

 

4-

به دوستای نزدیکم (شاید بهتر باشه بگم دوست نزدیکم. چون یکی بیشتر نیست) گفتم که این روزا حال و حوصله ی  خودمو ندارم چه برسه به این که بشینم و حوصله ی شعر رو هم سر ببرم.

تا چند وقتی از شعر جدید خبری نیست.

پس چند شعر خوب از دیگران براتون میزارم که این روزا خیلی زمزمه شون می کنم:

 

یک چراغ خاموش است، یک چراغ روشن نیست!
کوچه‌ای که تاریک است جای شعر گفتن نیست

هر دو پوچ می‌مانیم، هر دو پوچ می‌میریم
من که عاشق او بود، او که عاشق من نیست

مثل اشتباهی محض، در تضاد با خویشیم
آدم آهنی هستیم، ‌جنسمان از آهن نیست

مرد مثل دخترها، گریه می‌کند آرام
زن اگرچه بغض آلود فرض می‌کند "زن" نیست

بی پناه و سرگردان، در تمام این ابیات
اتّفاق می‌افتد، شاعری که اصلا نیست

باز شعر می‌گویم، گرچه خوب می‌دانم
شعر فلسفه بازی‌ست جای گریه کردن نیست!

 

سید مهدی موسوی

 

---------------------------------------------------------------------------

 

 

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می د‌هی؟
می‌شود وقتی می‌نویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
... موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت می‌میرم.
وقتی نیستی
می‌خواهم بدانم چی پوشیده‌ای
و هزار چیز دیگر.

                                                  

                                 عباس معروفی

 

-----------------------------------------------------------------------

 

 

رخش، گاری کشی می کند
رستم، کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب، ته جوب به خود پیچید
گردآفرید، از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه، سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!

 

اکبر اکسیر

 

 --------------------------------------------------------------------

 

مانده از دار و ندارم سرِِ بر دیواری

چه سری، بر سر دیوار خرابی خاری

نه درختی که بر آن لانه کند گنجشکی

نه کلوخی که به رویش بنشیند ساری

نه نگاهی به نمی بینمِِ شاید دوری

نه طنابی به نمی دانمِِ شاید داری

درِ تنهایی متروک مرا باز نکرد

عنکبوتی که برایم بنوازد تاری

سرد و سنگین و سبک بی سر و سامان و سیاه

می کشم بر سر دوشم نه سری سرباری

مثل سی ثانیه ی اول حلق آویزی ست

همه ی عمر قشنگم که تو می پنداری

از خدایم طلب خانه تکانی کردم

ناگهان زلزله ای آمد و ماند آواری

پشت چشمک زن هفتاد و دو راهی مُردم

پیش سردرگمی ام سبز نشد دیواری

مثل یک تکه یخ از روی دلت می گذرند

روزهایی که خدا با تو ندارد کاری

زندگی نامه ی من را همه از بر شده اند

روز دیوانه ی شب گرد سحر بیداری

 

حسن دلبری

 

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
جوادچراغی

سلام باغزلی منتظرنگاهتون هستم البته برای نقدوراهنمایی شادباشیدوشاعر[گل

اشرف گیلانی

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم که سرنوشت درختان باغمان تبر است زندگی نامه ی من را همه از بر شده اند روز دیوانه ی شب گرد سحر بیداری من هم به روزم

ناتانائیل

سلام دوست سال نو مبارک و ممنونم از حضور مهربونت امیدوارم حال و هوای شعرت رو به راه بشه و اینکه باید اعتراف کنم خیلی با معرفت تر از منی [لبخند] مانا باشی

الهه

سلام انتخاب های خوبی بودن ممنون

سید مهدی موسوی

مرسی مهربان شرمنده ی خوبی هایت [گل] به امید دیدار زود زود زود...

...

دلم تنگ است دلم اندازه ي حجم قفس تنگ است سكوت از كوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است