تقدیم به یکی از مشوق‌های من برای سرودن شعر، در دوران کودکی

محمد قهرمان عزیزم

 

یادش بخیر

 

 

قهرمان

 

سوگوارم، زمان زمان بدی­ست

قصه‌ی بغض داستان بدی­ست

خبری تلخ در جهان پیچید

مرگِ شاعر چه ناگهان بدی‌ست

یک خراسان غزل به سوگ آمد

تا شنید این جهان جهان بدی‌ست

رفتنت شعر آخرت بود و

بعدِ تو گریه نوحه‌خوان بدی‌ست

بعد تو "گریه در گلو کردن"

تلخ و شیرین و شوکران بدی‌ست

پیش از این شعر همدلم می‌شد

شعر هم بی تو همزبان بدی‌ست

من و تو میهمان یک جشنیم

آه، دنیا چه میزبان بدی‌ست!

در بهشتی، "خِدی خدای خودت"

که جهان جای شاعران بدی‌ست

بعد تو حال سبک هندی هم

مثل صائب در اصفهان بدی‌ست

عاشقت بودم آری آسان بود

عاشقت ماندن امتحان بدی‌ست

زندگی هی شکست خورد و شکست

قهرمان، مرگ قهرمان بدی‌ست

 

گریه در گلو کردن: پاره‌ای از یک شعر از استاد قهرمان

خِدی خدای خود: نام کتابی از استاد قهرمان که به لهجه‌ی تربتی سروده شده

 






تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳۱ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

درود

ترانه‌ی "بی عشق" منتشر شد

با ترانه‌ای از من

با صدای مهدی زرین کفش

و آهنگسازی محمدعلی بهزاد

برای دانلود و حمایت به لینک زیر بروید:

 

بی عشق





تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

پس از مدت ها با ترانه ای که خیلی خیلی دوسش دارم اومدم.

نظر یادتون نره

 

یه بارم تو احساستو روو کن و

یه بارم بیا پشت این پنجره

یه حرفی بزن تا که آروم بشم

یه چیزی بگو شاید این غم بره

 

یه لبخند ساده، همین کافیه

همین بودنت خوبه، بسه برام

تو که سهم دستای من نیستی

من از تو به جز دیدنت چی بخوام؟!

 

چه سخته نگام از نگات خالیه

چه تلخه همین بغضِ توی گلوم

یه کاری بکن تا دلم وا بشه

یه راهی بذار لااقل پیشِ روم

 

زمین و زمانو به هم ریختم

که تسلیم این دلسپردن بشی

که شاید دلت عشقو باور کنه

که شاید یه روز عاشق من بشی

 

یه روزی که خیلی ازم دور نیس

ببینی نگامو که پر خواهشه

یه روزی که احساستو  روو کنی

که این پنجره روو به من وا بشه

 

*******

یه بارم تو احساستو روو کن و

یه بارم بیا پشت این پنجره

یه حرفی بزن تا که آروم بشم

یه چیزی بگو شاید این غم بره

 





تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٥ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

بعد از مدت ها دوری با یه شعر کوتاه

 

"شب" بود

رفتی

"شب" ماند

 

 

 

------------------------------------

منتظر خبرای خوبی هستم

منتظر خبرای خوبی باشین

 





تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٩ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()
با سلام

قبل از خوندن بقیه ی این نوشته: لطفا فیلترشکنهای خودتون رو روشن کنین :)

 

 

وبلاگ جدید دست‌نوشته هایم با اولین پُست منتظر شماست در:

یادداشت‌های یک مرد...

http://m-aram2.blogspot.com/

خوشحال میشم به دیدن و خواندنم بیایید




تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٤ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام دوستای همیشه همراهم

 

مژده به شاعران خراسانی (و غیر خراسانی) عزیز، سایت خانه‌ی شعر خراسان مدتیه که راه‌اندازی شده و آماده‌ی میزبانی از اشعار زیبای شما دوستان گرامیه. توی این خونه‌ی قشنگ و نوساز 9تا اتاق هست که میشه شعراتون رو توی این اتاقا به دیگه همخونه‌هاتون تقدیم کنین تا همه لذت ببرن و ما هم لذت ببریم.

برای استفاده‌ی بیشتر از اشعار دوستان تقاضا می‌کنم که حتما عضو بشین.

راستی توی این خونه تنها شعر پیدا نمیشه، خیلی خیلی خیلی برنامه‌های متنوع و مفرح دیگه‌ای موجوده. حالا خودتون سر بزنین، متوجه میشین.

اینم نشونی این خونه: خانه‌ی شعر خراسان

 

خب، نوبت شعره دیگه

غزلی قدیمی تقدیم شما، البته با یه سری تغییرات جدید

 

بوی موز می آید، از اتاق بعضی ها

عطر مرغ می پیچد در اجاق بعضی ها

این شکم پرستی ها درد کهنه ی ما بود

بحث روز ما اینست: حرف چاق بعضی ها

خالصانه می افتند زیر پا و می میرند!

ای خدا چه بی حدست اشتیاق بعضی ها!!

عده‌ای هوس بازند، عده‌ای خبر سازند

به، چه دیدنی دارد اتفاق بعضی ها

جمع دوربین‌ها جمع، در سکوت و رسوایی

از فرار بعضی ها تا طلاق بعضی ها

بالشی که از پَر نیست زیر سر نمی گیرند

چون نمی رود دیگر غم سراغ* بعضی ها

هرکجا که پُستی هست رد پایشان پیداست

در اداره جا دارد: باجناق بعضی ها

صدهزار کس بی کار، صدهزار تن محتاج

وقت را تلف کردن کار شاق بعضی ها

در کتاب قانون هم، جمله ای اگر باشد

جووور در نمی آید با مذاق بعضی ها

در شبی پر از اندوه شمع شاعری خاموش

تا مگر شود روشن چلچراغ* بعضی ها

راهِ رفته را دیگر پای بازگشتی نیست

می کِشد به خود ما را باتلاق بعضی ها

این، تمام حرفم بود؛ چشم و گوش را وا کن:

بوی موز می آید از اتاق بعضی ها

 

----------------------------------------------------------

* : دنبال "شاعر به قافیه نشدن قاف و غین آگاه است" می‌گردین؟؟ نگردین، این مال عربهای غیرپارسی می‌باشد که تلفظ "قاف" و "غین" ایشون متفاوته. توی زبان ما چندان نباید به این چیزا گیر داد عزیزانم.

 

 





تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ٩:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

 

سلام

با سه رباعی اومدم

نظر فراموش نشه لطفا

 

می‌آیم و شمشیر یقین در مُشتم

صد قرن امید و عشق و باور پشتم

دنبال کسی نگرد چون هفته‌ی پیش

هر سیصد و سیزده نفر را کشتم

 

از رفتنِ بی خبر دلم می‌گیرد

از گریه‌ی پشتِ سر دلم می‌گیرد

اینقدر تو هم به رفتن اصرار نکن

حرفی نزن از سفر، دلم می‌گیرد

 

اندازه‌ی یک وقفه‌ی کوتاه بمان

حتی شده تا نیمه‌ی این راه، بمان

دلتنگ تو بودن به خدا ممکن نیست

نه...، آه نکش، آه نرو، آه بمان

 

 

فعلا

 





تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۸ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام به دوستان عزیزم

با یک مثنوی کوتاه اومدم

 

 

سرنوشت را دیدی؟ ما دوباره اینجاییم

بی­‌خیال دلتنگی، غرق آرزوهاییم

 

رو به درد می­‌رفتیم تا غرور با ما بود

ما اسیر شب بودیم؛ مثل روز پیدا بود

 

- بی تو- تازه فهمیدم زندگی خطر دارد

زنده بودن و ماندن بی تو دردسر دارد

 

سرنوشت را دیدی؟ ما هنوز یکرنگیم

با تمام تلخی­‌ها عاشقانه می­‌جنگیم

 

اتفاق زیبایی­‌ست با تو دربه­‌در بودن

در سیاهی شب­‌ها عاشق سحر بودن

 

رو به عشق باید رفت، در مسیر دستانت

سمت لمس دلچسب و دلپذیر دستانت

 

سرنوشت را دیدی؟ بعد از آن همه سختی

سمت عشق برگشتیم؛ پابه­‌پای خوشبختی

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٧ | ٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام بعد از دو ماه

کم کاری توی زمینه ی شعر و پرکاری توی درس رابطه ای با هم ندارن ولی انگار برای من دومی روی اولی تاثیر گذاشته

دعوتین به 3 رباعی

 

یک آینه پیش روی دنیا بگذار

از چهره اش این نقاب ها را بردار

دنیا تویی و تمام دنیا در توست

تکرار کن آیینگی ات را، تکرار

 

من شاعر لحظه های گنگ خویشم

یک عاشق آشفته ی پرتشویشم

ای کاش نمی سرودم احساسم را

هرشب به همین گناه می اندیشم

 

از شعر من این کنایه ها را بردار

یا از سخنم گلایه ها را بردار

کابوس نشسته جای رویاهایم

خورشید تویی، تو سایه ها را بردار

 

 

خبر خوب خیلی خیلی خیلی نزدیکه

شاید اندازه ی یک ماه

 





تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٢ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()



سلام. بعد از مدت ها 4پاره ای سرودم و در خدمتتونم. نقد فراموش نشه

 

 

خسته‌ام از این همه بی‌طاقتی
عشق گاهی خستگی می‌آورد
من به چشمان تو عادت کرده‌ام
عاشقی وابستگی می‌آورد

عشق تو یک اتفاق پاک بود
در دلم افتاد و من عاشق شدم
فکر می‌کردم که حسی ساده است
بعد دیدم: واقعا عاشق شدم

بعد فهمیدم تو با هر خنده‌ات
مرگ را از طالعم دزدیده‌ای
زندگی در لمس دستان تو بود
زندگی را تو به من بخشیده‌ای

عشق گاهی خستگی می‌آورد
خستگی از لحظه‌های انتظار
با تو بودن ماجرایی ساده نیست
تا فراموشم شود بی‌اختیار

با نگاه عاشق و طوفانی‌ات
زیر و رو کردی دل این مرد را
با همین چشمان زیبایت ببین
آنچه عشقت بر دلم آورد را

باید از تردید و شک‌ها دور شد
کینه می‌کارد همیشه بینمان
دور ما دیوار اگر هم می‌کشند
همسفر برخیز، مقصد: آسمان

دورترها آشیانی امن و بکر
حسرت پروازمان را می‌کشد
کوله‌بارت را بیاور نازنین
راه دارد نازمان را می‌کشد

خوب می‌دانم که در قلب تو هم
جا گرفته حس خوب عاشقی
اینکه با من ماندی و می‌فهمی‌ام
اینکه با من مهربانی، صادقی

خوب می‌دانم کنارت زندگی
مثل رویاهای زیبای منست
با منی از ابتدای عاشقی
با تو هستم تا ابد، تا دوردست

همسفر پرواز را آغاز کن
پلکم از شوق رسیدن می‌پرد
من به چشمان تو عادت کرده‌ام
عاشقی وابستگی می‌آورد

 

خبر واقعا خوبی در راهه

واقعا واقعا خووووووووووووووووب

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام سلام

تب ترانه این روزا عجییییییب گرفته دنیامو

 

اینم یه ترانه ی جدید:

 

 

کجا میخوای بری بی عشق، بی من؟

نگو رفتن دوای دردمونه

"سفر" یعنی من و تو ما نبودیم

"سفر" حکم شکست هردومونه

 

نگو دنیا برامون خواب دیده

که از من تا همیشه دور باشی

چطور این راهو تنهایی برم من؟

چطور راضی شدی مغرور باشی؟!

 

کجای عشقمون سختی کشیدی

که میخواستی منم سختی ببینم؟

منی که آرزوم بوده یه عمری

تو رو تووو اوج خوشبختی ببینم

 

حواست هس که داری با نبودت

منو با گریه ها تنها میذاری؟

به فکر من نباش، بگو بدونم

تو بی من میتونی طاقت بیاری؟؟

 

نگو بارون اشکامو ندیدی

نگو قلبت میتونه سرد باشه

ولی بازم میگم: هرچی تو میخوای،

عوض میشم، بیا، برگرد، باشه


 

ترانه هامو بزودی خواهید شنید با صدای ...

 

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٦ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

 

 سلام

ترانه ی جدیدی از دوستم محمد برات نیا بخونین

و

اینم یه ترانه ی جدید از خودم:

 

عجب بارون رگباری

چه آهنگ غم انگیزی

چه کوچه های آرومی

عجب شعرای لبریزی

 

چه بی اندازه دلتنگم

چه بی اندازه بی رحمی

من این بغضو نمی خوام و

تو این بغضو نمی فهمی

 

نباشی قلبم آشفته س

همش گیجم، پریشونم

نمیخوام عاشقت باشم

نمیخوام و نمیتونم

 

دلم می سوزه واسه عشق

که پای ما هدر رفته

واسه حوصله ی ما که

از این تکرار سر رفته

 

چه آهنگ غم انگیزی

چقد این عشق غم داره

تو این سرمای عاشق کش

تنم دستاتو کم داره

 

برو هرجا دلت میخواد

نگاه من که همراته

تموم شهر می دونن

دلم گیر دو چشماته

 

نمیشه از سرم دیگه

جنون عشقو برداری

چه کوچه های آرومی،

عجب بارون رگباری

 

منتظر نقدتون هستم





تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

 

سلام

ایام امتحاناست و حسابی درگیر درس ها و امتحانا و مقالاتم. اگه دیر به روز میشم و کم تر بهتون سر میزنم شرمنده ام.

دوباره فصل سرد زمستون اومد و باز هم به قول مهسا زهیری عزیز توی زمستون شاعرا کمتر شعر میگن.

پنج تا رباعی براتون میذارم که اواخر پاییز و اوایل دی سروده شدن

و باید بگم که برخلاف اومدن زمستون و کمرنگ شدن طبع شعری، ترانه ای تازه هم در راهه

منتظر نقد و نگاه همیشه همراهتون هستم

 

تا آمدی انگار که وارد شد عشق

با قلب شکسته ام مساعد شد عشق

پیش از تو جهان گمشده ای داشت ولی

پاییز رسید و متولد شد: "عشق"

 

آقا به خدا درد نداریم، نیا

کمبود جوانمرد نداریم، نیا

در دائرة المعارف دنیامان

ما واژه ی "برگرد" نداریم، نیا

 

دارای دلم هوای سارا دارد

قلبت که به اندازه ی من جا دارد؟

احساس مرا بگیر در آغوشت

این برکه ی خشک شوق دریا دارد

 

بازی که تمام شد، خدا از من باخت

برخواست، برای سفرش قایق ساخت

آدم به سراغ سیب و گندم رفت و

ابلیس نشست روبرو، تاس انداخت

 

آهسته قدم گذاشت در دنیایم

فهمید چقدر بی کس و تنهایم

بوسید شبی مرا و از پیشم رفت

می ریزد از آن شب غزل از لب هایم

 

 

فعلا

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

بعد از مدت زیادی که نبودم، با یه غزل در خدمتتونم:

بانوی تماشایی و زیبا                       معنای تمام دلخوشی ها

ای هم قدم پای تو ساحل                ای قلب تو هم وسعت دریا

ای سبزترین حادثه ی شعر                  ای ناجی این شاعر تنها

لبهات پر از شعر و پر از شور                   آغوش تو اعجاز و معما

چشمان سیاهت:‌ شب آرام              گیسوی بلندت: شب یلدا

دارایی من شد تو و نامت         سرمایه ی من: عشق تو، سارا

تا کی به تمنای وصالت؟                      تا کی به وصال تو تمنا؟!

بانوی سزاوار پرستش                          بسپار دلت را به دلم تا

لبریز شود از تو جهانم                      از عشق تو و خاطره ی ما

لبخند بزن غنچه کند شعر                   تا تازه کنی حال و هوا را

شعری بسرا نور بپاشی                        در خلوت تاریکی دنیا

ای هر نفست معنی ِ بودن            ای هر سخنت واژه ی شیوا

برخیز و بیا همنفسم باش                         لا حول و لا قوت الا...

 

ممنونم و منتظر نگاه ها، نظرها و نقداتون هستم.





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٤ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

سفر تهران خیلی خوووووووب بود. به دیدن دوستان قدیمی و جدید رفتم (که عکساشم موجوده منتهی در سایت مستهجن و بی ادب "کتاب چهره": فیس بوک)، دوستای شاعر رو دیدم و با هنرمندای خوب کشورمون ملاقات کردم. و یه اتفاق خوب هم پیش اومد که با خواننده ی خوب کشورمون صحبتایی کردم که احتمالا ترانه ای از من رو بخونن ولی اسم ایشون رو فعلا نمیگم تا خدا نکرده ریا نشه. نیشخند

 

همونطور که قبل از سفر گفته بودم قصیده ی جدید شاید طنزم رو می نویسم و امیدوارم که خوشتون بیاد. نظر یادتون نره

 

من فاجعه ی قرنم و تکرار ندارم

یک جنس خرابم که خریدار ندارم

بدچهره و بدلهجه و بدنامم و بدخلق

یک خوبی ِ معقول و سزاوار ندارم

هرکس به من افتاد نگاهش درجا مُرد

عزرائیلم، جرئت انکار ندارم

هربار دلم خواست کسی را، راحت رفت

یک همسفر و همدل و همیار ندارم

آن طالع شومی که شنیدید همینست

من سهمی از آدم شدن انگار ندارم

بااینکه پر از دردم و محتاجم و خسته

اما به مقاوم شدن اصرار ندارم

قانون جهانم فقط آرامش محضست

در سلطنتم دزد و خطاکار ندارم

***

اندازه ی دریاست دلم گرچه فقیرم

من بی طرفم گرچه طرفدار ندارم

مردم همه درگیر کمی سوز و بسی سود

من دلخوشی ِ اندک و بسیار ندارم

تاریک ترین گوشه ی تاریخ نشسته م

یک دوستِ روشن جز سیگار ندارم

***

وقتیکه خدا زحمت گفتار ندارد

من هم به خدا فرصت رفتار ندارم:

با پیرزن و دختر و دیوانه بخندم

کاری به بدآموزی این کار ندارم

هرچیز شنیدم به همان وقت بگویم

ترسی که از آزادی گفتار ندارم:

دیروز خری پشت تریبون سیاست#

می گفت که: از گاو شدن عار ندارم

وقتیکه همه در پی کشف خودشانند

پس بنده چرا جرئت اقرار ندارم؟!

بگذار بگویم که کی ام، اهل کجایم

بگذار بدانند گلم، خار ندارم:

من عاشق بی عُرضه ی پرمشغله ای ام

یک مرد نویسنده ام، آثار؟؟ ندارم

از بخت بدم شعر سرودن شده عشقم

یک شاعرم و دفتر اشعار ندارم

***

آرام بگیر ای دل دیوانه ام، آرام

از درصدِ محکومی ات آمار ندارم

بگذار کسی مثل خودت شعر بگوید

چون تاب تماشای تو بر دار ندارم

***

 

تا بوده همین بوده و تا هست همین هست

من فاجعه ی قرنم و تکرار ندارم

___________________________________

# این مصراع به ضرورت و به لطف حضور سانسوریسم می تواند اینطور نیز خوانده بشود:

دیروز خری توی طویله به بقیه

 

 

یه روز خوب نزدیکه





تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام دوباره

یه خبر فوری و خوب دارم

طبق یه توفیق اجباری، با خانواده یکشنبه شب به سمت تهران بزرگ حرکت می کنم و صبح دوشنبه به امید خدا تهرانیم. خیلی دوست دارم توی یک هفته ای که اونجام دوستای عزیز شاعر رو ببینم. حتما به انجمن ها و جلسه ها و شب شعرها میرم و حظ کافی رو می برم ولی دوستان تهرانی که با من در تماس نیستن لطفا پیام بدن که هماهنگ کنیم که همو ببینیم، حتی شده یه ربع.

ممنونم

وقتی برگشتم با اون قصیده ی 21 بیتی طنز به روزم میشم اگه خدا خواست.

 

فعلا





تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۳ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

خوشین؟ خوب بودین بهتر شدین؟ چی خبرا؟؟

مام بدک نیستیم.

اما خبر دارم فراوووون. یه خبر اینکه دوتا شب شعر توی دانشگاه داشتیم و یکیش رو بنده مجری گری کردم! تعجب نیشخند و توی اون یکی دیگه هم شعر خوندم. چهارشنبه ی این هفته هم شب شعر طنز داریم و قصیده ی 21 بیتی رو که تازه گفتم خواهم خوند و البته چون مشکلاتی داره شاید فقط توی ف.ب بزارمش و نه وبلاگ.

خبر بعدی مربوط میشه به کارگاه عروض و قافیه و فن شعر که ترم دومش از هفته ی دیگه: 2/8 شروع میشه و جالبه که اصلا قصد شروع کردنش رو نداشتم و به تقاضای دوست عزیز تازه پیدا شده ای دوباره تصمیم گرفتم راهش بندازم. پس: متشکر دوست عزیز تازه پیدا شدهلبخند

و فعلا: 2 عدد رباعی

 

سردست هوا، مقابلم می لرزد

دستانِ نگاه ِ مایلم می لرزد

افتاده تبی در بدنم، با این حال

لبخند که می زند دلم می لرزد

 

با این لب ِ بی ترانه ی بی خنده

با این دلِ از ماتم و غم آکنده

از من بپذیرید، رباعی ِ‌ بدی ست

دستم به غزل نمی رود، شرمنده

 

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٤ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

با جدیدترین غزلم که در همین هفته ی دفاع مقدس سروده شده در خدمتتونم

و منتظر نگاه همیشه همراهتون

 

 

عشقست این آرامش و آن انتظارت

آن بیقراری ها و این صبر و قرارت

عشقست وقتی رفتنت را دوست داری

وقتی که این تقدیر باشد دوست دارت

وقتی دلت مجبور ِ در خود مُردگی نیست

دستِ خودت باشد تمام اختیارت

با شوق و شادی چکمه هایت را بپوشی

جا داده باشی "عشق"‌ را در کوله بارت

وقتی نگاه مادرت را دیده ای و

چشمان او باشد دلیل اقتدارت

یک کاسه ی اشک زلال و پاک جاریست

پشت سرت، آن گام های استوارت

راهی شوی با کاروانی پر ستاره

خاکی ترین ِ مردمان هم همقطارت

عشقست وقتی از شب و دشمن نترسی

تا هست یک قرآن جیبی در کنارت

تا با خدا پیمان یاری بسته ای و

دل کنده ای از روزها و روزگارت

عشقست و عشقست و به غیر از عشق هم نیست

وقتی زمین و آسمان باشند یارت

 

حالا که یک عمر از تو و کوچت گذشته

مانده پلاکی تیرخورده یادگارت

تو افتخار یک جهانی و همین بس

مبهوت کرده یک جهان را افتخارت

ماندن به عشق تو کم از آزادگی نیست

در من بمان با خاطرات ماندگارت

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

قبل از همه چیز: مزاحم احمقی مدتیه کامنت های تهدید کننده میزاره برام و اتفاق هایی که برای خانواده ی خودش افتاده رو به من نسبت میده. فقط میخوام بگم پسر/دختر جان تا ابد هم بیای و مزخرفاتت رو تکرار کنی بازم من منم و تو هم تو. هیچی تغییر نمی کنه پس زور زیادی نزن خوشگل جان.

 

دوم:

دلم به هیچ کاری نمیره

به روز شدن وبلاگ هم فقط واسه فرار از مرگ تدریجیه و بس، وگرنه امروز و دیروز و فردا که فرقی ندارن با هم.

 

سوم:

واسه خودم توی فیس بوک یه صفحه باز کردم که شعرام و نوشته هام و کلا هرچی میگم و مینویسم رو اونجا جمع کنم و ضمن اون، نظر بقیه رو هم بدونم. به صفحه های اختصاصی ِ "مونا برزویی" و "شادمهر عقیلی"‌ یا "جنیفر لوپز" و "پیت بال" نمیرسه که بالای چندهزارتا لایکر دارن، به زور به 60 تا لایک شاید برسه اما همینم خوبه و اتفاقا همین شعری رو که براتون میزارم رو هم توی صفحه م گذاشتم. اینم آدرسشه:

اشعار و دست نوشته های محمدرضا صبوری (آرام)

خواستین سر بزنین، نخواستین هم سر نزنین. به همین سادگی و راحتی

 

چهارم:

این غزل رو با اینکه خیلی ساده ست خیلی دوستش دارم و برای حدودا 3،4 سال پیشه. اما اینکه قدیمیه دلیل نمیشه نقدش نکنین. ممنون

 

اینست رسم دنیا:‌ در انتظار مُردن

با جبر زنده بودن، بی اختیار مردن

ماییم و شب نشینی در خانه های حسرت

ماییم و در سکوتی دیوانه وار مردن

دنیا شبیه زندان تنگست و سرد و تاریک

اینست کار دنیا:‌ در یک حصار مردن

آغاز ِ راهِ شادی پایانِ کوچ ِ غم نیست

تلخست پای عشقی ناپایدار مردن

ای دل بمیر و خوش باش، این مرگِ در رضایت

بهتر که در جهانی بی اعتبار مردن

×××

ما غنچه ایم اما روییده در زمستان

تقدیر ما همین بود: ‌پیش از بهار مردن

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٢ | ٦:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

دیروز به دیدار اخوان عزیز رفتم و با جمعیتی کم، خلوت شاعرانه ای رو داشتیم

اینم چندتا عکس:

http://m-aram.persiangig.com/image/Photo1881.jpg

http://m-aram.persiangig.com/image/Photo1882.jpg

http://m-aram.persiangig.com/image/Photo1887.jpg

http://m-aram.persiangig.com/image/Photo1888.jpg

بیشتر عکسها رو ندارم چون با گوشی و دوربین دوستان گرفته شده. به محض اینکه گرفتمشون براتون میزارم.

 

با سه پاره ای یکساله در خدمتم

نقد و نظر فراموش نشه لطفا: 

 

 روبه راهم، خوشم، غمی هم نیست

هیچ بغضی که در گلویم نیست

شاد شادم شبیه قبلاها

 

دوست داری بگویم آرامم؟

باشد آرامم و دلم خون نیست

دوستم با تمام دشمن ها

 

دوست داری که بی صدا باشم؟

چون دلی نرم و شیشه ای داری

و نباشم به شکل آهن ها؟

 

تو خودت را ندیده ای انگار

طرحی از یک زنی که کور است و

گم شده پشت سایه روشن ها

 

روبه راهم؟ دروغ می گویم

خسته ام از خیال بافی ها

خسته از وانمود کردن ها

 

خسته از اینکه دوستت دارم

و برایت دلیل خوبی نیست

که بمانی به پای من تنها

 

روبه راهی بهانه می خواهد

نیستم، من بهانه کم دارم:

یک جهان خالی از "تو" و "من" ها

 

×××

 

به دلم قول داده بودم که

تا ابد عاشق زنی نشوم

آه، نفرین به قلب این زن ها

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٥ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

 

سلام

دوباره چهارم شهریور رسید و لحظه ی دیدار نزدیک است

 

فردا بسیاری از دوستان شاعر و شعر دوست مثل هرسال در مراسم بزرگداشت اخوان ثالث بر سر مزارش جمع خواهند شد. طبق روال همیشه مراسم ساعت 5:30 تا 7:3 هست و اساتیدی مانند استاد قهرمان و استاد افضلی و همچنین سایر شاعران خوب مشهد و ایران در طوس هستند و با خوانش اشعار خودشون و همچنین اشعار اخوان عزیز و یادآوری خاطراتی تاثیر گذار این محفل رو گرم و صمیمی می کنند.

من برای این روز از سال پیش که در جمع دوستان عزیز بودم برنامه ریزی هایی کرده بودم که متاسفانه امسال به دلیل تداخل با برنامه ای دیگه نمیتونم به این جمع برمناراحت ولی خودم صبح ساعت ده، ده و نیم اونجا میرم و چند ساعتی هستم و شعر میخونم و مراسمی تک نفره برگزار خواهم کرد. لبخند

 

دوستانی که میخوان برن فراموش نکنن مراسم از 5:30 شروع میشه

جای منو هم خالی کنین

و

اولین سپید که خیلی دوستش دارم و خیلی کوتاهه و گمونم باید ادامه ش داد:

 

بگذار بین خودمان بماند

 

این فاصله

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

زلزله های پی در پی و ویرانگر آذربایجان شوک خیلی بدی رو به همراه داشت و من همچنان متاسفم برای بی فکری های یه عده و افسوس که:

می کِشد به خود ما را باتلاق بعضی ها

خدا صبر بده به همه شون

 

و

چارپاره ای رو که براتون میزارم سیزدهم فروردین سرودم. یه مقدار اصلاحات داشت که انجام شد

نظرتون رو بدین حتما

ممنون

 

 

سیزده روز نحس و شوم گذشت

از فراموشی ِ تو و نامت

خسته از حسرت همآغوشی

سیزده شب بدون اندامت

 

روی دیوار، آدمک بکشی

توی این خانه ای که ناچاری

 مثل این عکسهای تا خورده

مثل این هفت سین اجباری

 

سیزده سبزه ی گره نزده

بخت کوری که وا نخواهد شد

انتظاری همیشگی و بزرگ

که در آغوش جا نخواهد شد

 

پشت سر بغض های جامانده

پیش رو مرگ ماهی قرمز

باور اینکه: نیستی امسال،

رفته ای تا همیشه، تا هرگز #

 

باورم می شود ولی انگار

عید من می رسد به سر بی تو

توی تقویم جا نمی گیرند

سیزده های دربه در بی تو ##

 

بی تو باید دوباره تنهایی

لحظه ها را یکی یکی پُر کرد

بی تو باید میان هر کابوس

مثل رویا، تو را تصور کرد

 

سیزده بار زیر لب گفتم:

رفتنت مثل " 13 " شوم است

خسته ام، خسته از غروری که

به شکستن همیشه محکوم است

 

×××

 

بند پایان شعر من هستی

هستی ام را به بادها دادم

دفتر نقطه چین عمرم را

بی تو دست مدادها دادم

 

-----------------------------------------

# رفته ای تا همیشه، تا هرگز

سهم من خاطرات سردرگم:

محمدرضا صبوری

 

## سالِ تحویل ِ زندگیت به هیچ

سیزده های در به در شده ام:

سید مهدی موسوی

 

نمی دونم چرا این کامپیوتر قاطی کرده و خیلی از وبلاگ های دوستان رو باز نمیکنه! به همین خاطر تنها تعدادی از دوستان رو تونستم دعوت کنم، از بزرگواران دیگه عذر خواهم و امیدوارم بی دعوت سر بزنن.

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٧ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

اول اینکه این 9 نفر رو بخونین:

سید مهدی موسوی و فاطمه اختصاری و علی حاجی یاری و ثمانه مصدق و سحر خالقی و پری غلامی و ناتانائیل و ساجده جبارپور و محدثه میرجعفری رو بخونین

دوم اینکه یه قطعه گفتم اما هنوز ناقصه و باید روش کار بشه. حالا میزارمش تا نظراتتون رو بدونم و روش کار کنم:

 

 

قلبم ستاره ای ست در دست های شب

ای آسمان ببین:‌ من زنده ام به تو

درگیر می کنی دل را به بودنت

بازیگری و من بازنده ام به تو

با خنده ات به من الهام می شوی

من شعر می شوم با خنده ام به تو

تنها "خدا" تویی، با این دروغ راست

هم کفر گفته ام، هم بنده ام به تو

×××

هی وصل می شود امروز تو به من

هی گیر می کند آینده ام به تو

 

منتظرم چشمک





تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

یه غزل براتون میزارم و همونطور که میدونین جدید نیست نیشخند

 

 

گریه کردم، گریه هم این بار آرامم نکرد #

قرص خوردم، قرص مُرفین دار آرامم نکرد

با خیالت راه رفتم در اتاق خالی ام

عکس های مانده بر دیوار آرامم نکرد 

شعر خواندم، شعر گفتم -صد غزل، صد مثنوی-

عشق و شعر و دفتر و  خودکار آرامم نکرد #

صبح هی تلقین و هی تلقین "بی من رفته ای"،

ظهر و بعدازظهر و شب "انکار" آرامم نکرد

خواستم با یک نفر همبغض درد دل کنم

"دشنه در دیس" ، "از تهی سرشار" آرامم نکرد

خواستم یک بار دیگر دل ببندم، شاید او... 

دل سپردن از سرِ اجبار آرامم نکرد 

خسته بودم، چشم هایم نای خوابیدن نداشت

فکرهای تا سحر بیدار آرامم نکرد

خسته بودم از خودم، از زندگی، از شعرهام

خسته بودم، قهوه با سیگار آرامم نکرد

***

عاقبت دل کندم از دل بستن و چیزی به جز

سر سپردن به طناب دار آرامم نکرد

----------------------------------------------------------------------------- 

#: این دو مصراع از زنده یاد نجمه زارع هستن 

 

یه اتفاق شعری خوب نزدیکه، به گمونم





تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱۸ | ۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

 

 سلام. چهارتا قطعه ی به هم پیوسته دارم که تازه گفتم. نظر بدین حتما. ممنون

 

 

دوستت دارم و نمی بینی

به تماشای تو گرفتارم

به تو محتاجم و نمی فهمی

که چه اندازه دوستت دارم!

که چه شب های انتظاری را

بی تو با اشک و شعر بیدارم

بی تو تا صبح اشک می ریزم

بی تو تا صبح شعر می بارم

 

دوستت دارم و نمی خواهی

سر کنی با دلم که طوفانیست

دل نمی بندی و دلت سنگست!

پس بگو مرد دل بخواهت کیست؟؟

جز خرابی ندیده ام هرگز

معنی این همه شکستن چیست؟

کاش یک بار جای من باشی#

به تو محتاجم و حواست نیست

 

یک بغل حرف در دلم مانده

یک بغل شعر عاشقانه ی خوب

از نگاهت مدام می ریزد

طرح و مضمون یک ترانه ی خوب

من "صدا"یم، پر از تو و عشقت

تو "سکوت"ی، پر از نشانه ی خوب

در من انگیزه ی غزل گفتن

در تو انگار صد بهانه ی خوب

 

با تو بودن دلیل خوبی هست

تا کنارم به عشق بنشینی

تا پر از شور باشم این شب ها

در کنار تویی که شیرینی

تو ولی دوری از من و دنیام

از من و خنده های تزئینی

×××

دوستت دارم و نمی فهمی

دوستت دارم و نمی بینی

 

 # کاش یک بار جای من بودی (مصراعی از شعر "سیگار" از خودم)





تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

 

شنید لهجه ی شیرین آسمانی را

غزلسرای درخشان طاق هفتم شد

 

 

مبعث فرخندهقلب





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۸ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

 

سلام

ولادت حضرت علی(ع)،

روز پدر و مرد (و پسرنیشخند) رو به همه تبریک میگم

و

بابای ماهم رو که دو ماهه ندیدمشون از همین جا

می بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسم

 

 

 

همونطور که قول داده بودم دست پر اومدم

یه رباعی

یه غزل

و یه ترانه

پس زیاد حرف نمی زنم دیگه.



من معنی انتظار را می فهمم

درد دل بی قرار را می فهمم

وقتی که سفر امید آخر باشد

جا ماندن از قطار را می فهمم

 

 


این قدر نکن اشاره با چشمانت

درگیر شدم دوباره با چشمانت

"تشبیه" و "مَجاز" با "تو" معنا دارد

آنطور که "استعاره" با "چشمانت"

یا من به تو میرسم... وَ یا می میرم

می گیرمت استخاره با چشمانت

هر پلک که  می زنی دلم می رقصد

برپا شده جشنواره با چشمانت

من درد خوشی میان قلبم دارم

عشقست و همیشه چاره با: چشمانت

***

ابیات غزل که جای بیتابی نیست!

بنویس چهارپاره با چشمانت

 

 

 

وقتی خسته س بدنم

وقتی داغونه تنم

با کی خب حرف بزنم؟!

با کی درددل کنم؟

 

 

تو که نیستی غصه هست

قلبمو غصه شکست

وقتی غم تو دل نشست...

با کی درددل کنم؟

 

 

گاهی وقتا که پُرم...

از غم و تو دلخورم...

تو نباشی من برم

با کی درددل کنم؟

 

 

 

گاهی وقتا که فقط

تو درستی، من غلط...

میرسم آخر خط...

با کی درددل کنم؟

 

 

بعضی از شبا که ماه

نیس تو این حجم سیاه...

کل حرفام میشه "آه"...

با کی درددل کنم؟

 

 

غم بشینه پیش روم...

خنده هام بشن تموم...

بغض اومد کنج گلوم...

با کی درددل کنم؟

 

 

کل روزا و شبام

بارونی میشه هوام

تو نباشی من بخوام

با کی درددل کنم؟

 

 

باز تو هم نشی خسیس!

بری از چشمای خیس

وقتی چشمات دیگه نیس

با کی درددل کنم؟

 

 

به کی حرفامو بگم

تا سبک بشم یه کم؟

خب پریشونه دلم

با کی درددل کنم؟

 

 

توی دنیا که به من

وقت صحبت نمیدن

همه کورن یا کَرَن

با کی درددل کنم؟

 

 

آخر قصه ی ما

رسیده، بگو حالا

تو نباشی ای خدا

با کی درددل کنم؟

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٤ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

گفته بودم که شعرهای جدیدم رو روز پدر مینویسم براتون و هنوزم میگم ولی خواستم توی این پست کوچولو یه کم با هم بخندیم و شایدم گریه کنیم.

 

اول از همه: فاطمه اختصاری دوباره در اینجاست:

http://havakesh66.persianblog.ir 

 

دوم:

توی اینترنت که میگشتم به چند تا لینک برخوردم که براتون میزارمشون. همشون انگار منن ولی اصلا من نیستن!!

یعنی چی؟؟؟

حالا خودتون متوجه میشین:

محمدرضا صبوری: نویسنده و ناشر!!!

محمدرضا صبوری: شهید!!!

محمدرضا صبوری: سفیر ایران در قرقیزستان!!!

محمدرضا صبوری: مسئول شعبه ی حافظ، تعاونی اعتبار میزان!!!

محمدرضا صبوری: دانشجوی مکانیک!!!

محمدرضا صبوری: جبهه و جنگ؟!!!!!

محمدرضا صبوری: المپیاد ریاضی و کامپیوتر ؟!!!

محمدرضا صبوری: اقتصاد؟!! شانگهای؟؟!!!!

محمدرضا صبوری: کلوب 1

محمدرضا صبوری: کلوب 2

محمدرضا صبوری: دکتر؟؟!!!!

محمدرضا صبوری: آگهی؟؟! سیم کارت رند؟!!!

محمدرضا صبوری: تولید کننده ی برتر سخت افزار؟!!!!!!!!!!

محمدرضا صبوری: قلم هوشمند قرآنی!؟!

محمدرضا صبوری: مدیر امور شعب بانک ملت خراسان رضوی ؟!!

 

حالا اینها نمونه ای هستن از خروار!

چه معروف بودم و نمیدونستم

نیشخند

 

فعلا





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٩ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

با دوتا رباعی که اولی قدیمیه و دومی جدیدتره در خدمتتونم:

 

آری تو دلیل مستی من هستی

معنای جنون پرستی من هستی

وقتی که نشان عشق در دل پیداست

یعنی تو تمام هستی من هستی

 

 

همپای تو سرسپردگان می رقصند

مانند شراب خوردگان می رقصند

آن قدر صدای قلبت آهنگین است

با سمفونی تو مردگان می رقصند

 

امتحان ها نزدیکن و کارگاه شعر هم این چهارشنبه تموم میشه به امید خدا

 

یه غزل تقریبا تازه و یه رباعی داغ داغ و یه ترانه ی جدید دارم که منتظر یه موقعیت خوبم که با اونا به روز بشم

شاید روز پدر اون موقعیت مناسب باشه

نمیدونم

 

فعلا تا آپ بعدی

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۳۱ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()

سلام

نمایشگاه کتاب خوب بود ولی چون فقط یک روز اونجا بودم هم خیلی خسته شدم چون مدام در حال راه رفتن بودم و هم خیلی غصه دار شدم که نتونستم دوستای خوبم رو ببینم.

کلی کتاب خریدم و خیلی خوشحالم که تونستم برای دوستای دیگه که نتونستن بیان هم تونستم کتاب بخرم و بهشون بدم.

با یه غزل قدیمی در خدمتم:

 

 

بانوی رویاهای من، هنگام بیداری بیا

هنگام عاشق تر شدن، در وقت هشیاری بیا

میخواهم این احساس خوش با من بماند تا ابد

بانو -اگر مانند من- حسی چنین داری بیا

رویای من کابوس شد با دور ماندن از دلت

کابوس را از خواب ها باید تو برداری بیا

ای چشم هایت آسمان، زیبا ترین زیبا نشان

ای رود عشقت بیکران، در قلب من جاری بیا

رویای دیدارت مرا تا آسمان ها می برد

من خوب می دانم تو هم بی تاب دیداری بیا

بانوی رویاهای من، دیشب دوباره آمدی

پرسیدی آیا عاشقم؟، آری بیا، آری بیا

 

فعلا





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٤ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمّدرضا صبوری ( آرام ) | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.